
من بودم وبغض من بودم وباران عشق.باران شکستنقلبی عاشق . حال خودم را نمی فهمیدم وبا هیچ بهانه ای از پیله ی اشک بیرون نمی آمدم .حق هم داشتم که گریه کنم که خون بگریم .داشتم خفه می شدم .بغضی که گلویم را می فشرد ونشکسته بودمش راآخر روی کاغذ شکستم.شاید قدری آرام شوم.تلخ ترین بازی زندگی شاید همین ................
اول ها باورم نمی شدکه احساسم چطور پیش ناخواسته ها رنگ قرمز خوش رنگش را می بازد.باورم نمی شد تمام چیزهایی که یک روز مهم نبود مهم بشود
ولی آنچه مهم بود بی اهمیت اما امروز فهمیدم که همه چیز هست و تو نیستی آری تو دیگر نیستی...
|
+| نوشته شده توسط
میرزا محمد در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
|